دلتنگی و برگشت به ایران بعد از 10 سال زندگی در کانادا

/ ژانویه 19, 2019/ خاطرات مهاجرت, مهاجرت

متن زیر نوشته ی #یک ایرانی در خارج است. فردی که بعد از مدت ها زندگی در خارج از ایران تصمیم میگیرد باز به ایران برگردد و از احساساتش در این دوران مینویسد. این متن برای من خیلی تاثیر گذار بود و به نظرم به خوبی چالش های یک مهاجر را بیان میکند. امیدوارم که لذت ببرید…


دوستی که سالی یک بار ایران می‌رفت و تو این سفرهای توریستی یکی دوماهه خیلی بهش خوش می‌گذشت پارسال تصمیم آخر را گرفت. تردیدها را کنار گذاشت و بعد از ده سال تصمیم گرفت برای همیشه برگردد ایران.

از شغل خوبی که اینجا داشت خداحافظی کرد، خانه و وسایل را فروخت، خانواده را برداشت و همگی برگشتند.

قاطع و مصمم، می‌خواستند بقیه عمرشان را توی ایران کنار خانواده و دوستانشان بگذرانند.
می‌گفت:مگه آدم چندبار به این دنیا می‌آید که این‌همه دوری بکشد و پیش خانواده و عزیزانش نباشد؟

چند روز پیش شنیدم دارد برمی‌گردد کانادا، برای زندگی.
تازه یک‌ سال پیش برگشته‌ بود ایران!

می‌گفت:وقتی توریستی سفر می‌کنی، همه‌جا برایت بهشت است. مخصوصاً اگر آنجا وطن و شهرت باشد. مخصوصاً اگر بعد از مدتها دوری برگشته‌ باشی. مخصوصاً اگر از خارج آمده‌ باشی، خانواده و دوست و فامیل و در و همسایه، تلافی همه روزهایی را که دور بودی درمی‌آورند. دورت شلوغ است.

همه دلشان می‌خواهد تو را ببینند و باهات هم‌ صحبت بشوند. دوستانی که سالها همدیگر را ندیده‌ بودید دعوتت می‌کنند. مادرت مشغول می‌شود و تند تند غذاهایی را که هوس کرده بودی برایت درست می‌کند😋. خواهر و برادرت دست به کار برنامه ریزی می‌شوند:رستوران…سینما…استخر…دوچرخه سواری…سفره خونه…زیپ لاین…اوشون فشم…فلان‌جا یک تئاتر کمدی هست می‌گن باحاله…تا اینجایی یک مسافرت هم با همدیگه بریم… خلاصه همه دست‌ به‌ یکی می‌کنند و هرچه دارند وسط می‌گذارند تا بهت خوش بگذرد!🤪

مادر دائم یک چشمش به تقویم است و حساب روزهای باقیمانده را نگه می‌دارد:آخیی، بیست و دو روز دیگه بچه‌ام می‌ره. شد بیست و یک روز. فقط بیست روز دیگه بچه‌ام اینجاست. یعنی نوزده روز دیگه این موقع بچه‌ام کجاس؟ فقط هجده روز مونده📆

کسی کاری به کارت ندارد. گیر نمی‌دهند. هر سازی بزنی همه می‌رقصند: ولش کنین بذارین راحت باشه، این که رفتنیه. سه هفته بعد این موقع دیگه پیشمون نیست. کاری نکنین دلخور برگرده. باهاش راه بیایین….

چقدر عزیز شده‌ای! همه تحویلت می‌گیرند. مادربزرگ و رفقایش جمع شده‌اند دورهم برایت سبزی‌قرمه، سبزی‌آش و سبزی‌پلویی خشک می‌کنن. چقدر ایران خوش می‌گذره! چقدر همه جمعشون جمعه❤️

با این ذهنیت وقتی برمی‌گردی خارج غمباد می‌گیری. مخصوصاً وقتی می‌بینی توی ایران برای برادرت جشن تولد گرفته‌اند. همه دور هم جمعند و فقط تو بینشان نیستی. از خودت می‌پرسی:مگه آدم چند سال عمر می‌کنه که اونم…کفه های ترازو را سبک سنگین می‌کنی و بلاخره یک‌ روز تصمیمت را می‌گیری! هرچه داری می‌ریزی توی یک چمدان و برمی‌گردی✈️

حالا برگشته‌ ای که بمانی. برای همیشه. دیگر آن مسافری که بعد از چندسال از آن سر دنیا برگشته‌ بود و دوماه بعد دوباره برمی‌گشت آن سر دنیا نیستی.
برگشته‌ای اینجا که زندگی کنی.
مثل بقیه!

روزهای اول دورت شلوغ است. کم‌کم خلوت می‌شود. همه می‌روند پی زندگی‌شان. خیلی‌ها را دیگر سالی یک‌بار هم نمی‌بینی. یک روز صبح ساعتت زنگ می‌خورد و پامیشی که بروی سرکار. پایت را از خانه بیرون می‌گذاری و همه آن صحنه‌هایی که گوشه‌ی ذهنت کمرنگ شده‌ بود جلوی چشمت زنده می‌شوند.🤨

پرده ی دلتنگی از جلوی چشمت کنار می‌رود و می‌بینی همه چیز درست مثل قبل است و فقط تویی که عوض شده‌ای!

واقعیت ها شروع به پررنگ شدن می‌کنند،همان‌هایی که هُلت دادند به سمت مهاجرت…زندگی توی ایران یادت می‌آید. با همه جزییاتش! تا وقتی که شروع به زندگی دائمی نکرده‌ بودی آنها را نمی‌دیدی!

وقتی توریستی سفر می کنی همه جا برایت بهشت است.

چه خبر از بقیه؟ دورهمی؟ رستوران؟ سینما؟ استخر؟ اوشون فشم؟
دلت خوشه تو هم!

کم کم می‌فهمی آن آدم‌ها سال‌ تا‌ سال هم دور هم جمع نمی‌شدند و برگشتنِ تو بهانه‌ای می‌شد برای اینکه دوباره همدیگر را ببینند…بعد از مدتها!

تولد برادرت یک روز بود از سیصدوشصت‌وپنج روز سال! فردایش باید پاشنه را وربکشی و دوباره روز از نو، روزی از نو.

کم‌کم همه‌چیز شروع می‌کند به عادی شدن! عادت میکنی! مثل قبل که به خارج عادت کرده‌بودی! بقیه برای تو عادی می شوند،تو هم برای بقیه.

ذهنت شروع می‌کند باگ تولیدکردن؛مثل موقعی که خارج بودی!
ذهنت شروع می‌کند مقایسه‌کردن؛مثل موقعی که خارج بودی!
داشته‌هایت برایت عادی می‌شوند و شروع می‌کنی فکرکردن به نداشته‌هایت؛ مثل وقتی که خارج بودی!
از خودت می‌پرسی«من اینجا چیکار میکنم؟»همین سوال رو خارج هم که بودی از خودت می‌پرسیدی!

دوباره شروع می‌کنی کفه‌های ترازو را سبک‌ سنگین کردن و یک تصمیم دیگر…
و این سیکلِ مقایسه
فوکوس روی نداشته ها
رفت‌ و برگشت
یک بام و دو هوا
بلاتکلیفی
و خانه به دوشی ادامه دارد…

پایان

ONEiraniATkharej💙

Share this Post

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*