دسته: وبلاگ

یک نفر در حال تایپ کردن

شما چند فالوور دارید؟!

خیلی جالبه! به هر کس که میگویم جدیدا وبلاگ نویسی را شروع کردم، معمولا یکی از اولین سوالاتی که از من میپرسند این است که چند تا فالوور (دنبال کننده) داری؟!

در دوره‎ی خیلی جالبی زندگی میکنیم. دوره ای که ارزش کار افراد با تعداد دنبال کننده های آن ها مشخص میشود. با بیشتر دیده شدن آن ها.

در واقع تکنولوژی جدید و شبکه های اجتماعی به ما آموخته اند که دنبال کننده های بیشتر، یعنی ارزش بیشتر داشتن. یعنی مهم بودن. حرفی برای گفتن داشتن.

و اینگونه است که “شاخ” های شبکه های اجتماعی که محتوای بی ارزش و پوچ تولید میکنند تا توجه هزاران آدم را به خود جلب کنند، افراد “مهم” تری در جامعه محسوب میشوند، تا وبلاگ نویسانی که 50 دنبال کننده دارند.

اما این طرز فکر و مقایسه یک اشکال خیلی بزرگ دارد. 

این نوع مقایسه مثل این است که از استادی که مقطع دکترا تدریس میکند بپرسیم چند دانش آموز دارد! مطمئنا تعدادی انگشت شمار هستند. چرا؟ چون هر کسی توانایی این را ندارد تا مقطع دکترا پیش برود. دقیقا همانطور که در این دوره ای که در آن زندگی میکنیم، دیگر هر کسی کتاب مطالعه نمیکند. هر کسی دیگر بلاگ نمیخواند. و دیگر هرکسی را نمیبینیم که خارج از چارچوب مدرسه و دانشگاه به دنبال آموختن علم و مهارت‎های زندگی باشد.

برای همین هم است که ارزش کار های من و شما بیشتر است. اگر بلاگر هستید، نویسنده هستید، یا به هر نوعی تولیدکننده ی محتوا هستید، خیلی به “تعداد” فالوور های خود اهمیت ندهید. به کیفیت روابطتان با آن ها اهمیت بدهید. سعی کنید که در تله‎ی دنیای امروزی نیفتید.

شما میتوانید یک پیج در شبکه مجازی با هزاران دنبال کننده داشته باشید که محتوای شما را میبینند، لایک میکنند و به سادگی از آن میگذرند. و یا بلاگی را داشته باشید که دنبال کننده های شما انگشت شمار باشند ولی تک تک آن ها از تفکرات شما استفاده کنند و شما بتوانید زندگی همان چند نفر را از این رو به آن رو کنید…

یادتان باشد که ارزش واقعی کار شما در تاثیرگذاری شما و بهتر کردن زندگی دیگران است، نه تعداد لایک هایی که میگیرید… و افسوس که این اثرگذاری را نمیتوان به شفافیتِ تعدادِ لایک ها اندازه گیری کرد…

یک فرد در حال ورزش سنگین

اگر راحت بود، همه انجامش میدادند!

یک تبلیغ دیدم نوشته بود:
«لاغری 8 کیلو ویژه ماه رمضان! از فطار تا سحری کلی بخور و لاغر شو. چربی سوزی بدون رژیم و ورزش های سخت!»

پیش خودم گفتم واقعا کسی این چرندیات رو باور میکنه…؟

وارد کانال تلگرام شدم و دیدم با 54 هزار عضو به نظر میاد که فروش خیلی بالایی هم دارند!

اسم محصولشان هم گذاشته اند: معجون سم زدا، با خاصیت معجزه آسا! فقط در یک دوره‌ی 7 روزه!

هر از چند گاهی هم پیام هایی را به اشتراک میگذارند با این ادعا که ببینید مردم چقدر راضی هستند! یکی از آن ها را در پایین برایتان کپی کردم:

“باورم نمیشه بدون رژیم و ورزش دارم همینجوری سایز کم میکنم”

خیلی جالبه که بیشتر مردم دوست دارند خیلی “سریع” و “بدون زحمت” به همه‌ی اهدافشان برسند.

همه دوست دارند سریع پولدار بشوند، سریع لاغر بشوند، و سریع عشق رویایی خودشان را پیدا کنند.
حالا در نظر بگیرید که اگر همین کانال یک برنامه بلند مدت لاغری میداد هیچ طرفداری پیدا نمیکرد!

ولی مسئله اینجاست که هیچ چیز ارزشمندی را نمیشود در این دنیا راحت بدست آورد.

اگر میشد، الان همه‌ی مردمِ دنیا افرادی بسیار پولدار و خوش هیکل بودند که داشتند با شریک زندگیشان در سواحل آنتالیا قدم میزدند و آبمیوه مینوشیدند…!

یک قفل روی کامپیوتر

مفهومِ مالکیت معنوی در فرهنگ ما

متاسفانه مالکیت معنوی نه تنها در کشور ما، بلکه کلا در فرهنگ ما جایی ندارد! حتما شما هم بسیار با محتوایی برخوردید که میدانید فردی که در حال پخش آن است مالکیت معنوی آن را ندارد ولی طوری آن را به اشتراک میگذارد که خود را مالک آن اثر معرفی کند. حتما تا به حال ویدیو هایی هم در اینترنت مشاهده کرده اید که 5 لوگوی مختلف در آنِ واحد داشته باشند! من اول فکر میکردم که این ها فقط در ایران اتفاق میافتد، بعد که وارد کانادا شدم فهمیدم که خیر، مشکل از کشور ما نیست. مشکل از فرهنگ ماست!

در طول این 4 سال زندگی در کشور کانادا شاهد مواردی بوده ام که ایرانیان مقیم کانادا محتوای خلاق افراد دیگر را با اسم خود به اشتراک میگذراند و یا حتی کسب و کار هایی که از یکدیگر کپی میکنند و همه چیز را به اسم خود میزنند.

نمیدانم چرا، ولی هیچوقت به ما آموزش داده نشده که محتوای خلاق تولید شده توسط افراد دیگر فقط متعلق به آن هاست و کپی برداری از آن ها هم کاملا یک نوع دزدی به حساب می آید. کپی کردن یک ویدیو ساخته شده توسط یک گروه هنری و انتشار آن به اسم خود مانند دزدیدن ماشین یک فرد و اجاره دادن آن به افراد دیگر است!
آیا واقعا به خاطر اینکه کپی کردن یک عمل فیزیکی و ملموس نیست و همه کار دیجیتال انجام میشود هست که ما آن را دزدی نمیبینیم؟

حالا این ها همه به کنار، کپی برداری و استفاده بدون اجازه از محتوای رایگان که متعلق به کسی دیگر است را کجای دلمان بگذاریم؟

بعضی ها به این باورند که با کپی کردن محتوایی که رایگان است (مثل همین بلاگ ها) و پخش کردن مطالب آن در واقع چیزی از آن فرد کم نمیکند چون آن فرد ضرر مالی نکرده است. ولی در جواب این حرف بگذارید یک مثال برایتان بزنم.

فرض کنید که شما یکی از کتاب های مورد علاقه تان را به من قرض میدهید تا من آن را بخوانم و بعد به شما برگردانم. آیا من اجازه دارم که برای خودم تصمیم بگیرم فقط به دلیل اینکه شما قبلا آن کتاب را خوانده اید و دیگر به آن نیاز ندارید در آن با مداد بنویسم و برای خودم خلاصه نویسی کنم؟ اگر قبل از برگرداندن به شما آن نوشته ها را از کتاب پاک کنم چه؟ شما که ضرری نمیکنید!

واقعیت این است که به نظر من این دیدگاه کاملا اشتباه است. این مثال قرض دادن کتاب برای من در دانشگاه اتفاق افتاد! دوستم پیش خودش فکر کرده بود که اگر نوشته ها را قبل از پس دادن کتاب به من پاک کند پس اشکالی ندارد.

بحث مالکیت، به این مسئله ربطی ندارد که حتما فردی ضرر مالی کرده است. بلکه به قول محمد رضا شعبانعلی، به این بازمی‌گردد که ما حق کسی را برای تصمیم گیری در مورد محتوای خود به رسمیت نشناخته‌ایم و به خود اجازه میدهیم که بدون اطلاع دادن به صاحب اثر، برای محتوای آن ها تصمیم گیری کنیم…


ممنون که این متن رو مطالعه کردید. حالا نوبت شماست. شما هم قهوه خود را بنوشید و نظرتان را درباره این مطلب برایم بنویسید 🙂

یک فنجان قهوه

داستانِ پست های «یک فنجان قهوه با آروین»

حتماً شما هم متوجه شدید که یکی از دسته بندی های اصلی بلاگ من “یک فنجان قهوه با آروین” است. شاید پیش خودتون فکر کردید که این چه معنی میتونه داشته باشه و اصلا چرا همچین اسمی رو برای این نوع از پست ها انتخاب کرده ام.

داستان اینه که من عاشق نوشیدن یک فنجان قهوه با یک دوست خوب و صحبت در رابطه با مسائل عمیق زندگی هستم. نوشیدن یک فنجان قهوه در یک کافی شاپ آرام باعث میشود تا ما برای لحظه ای اضطراب زندگی روزمره را از یاد ببریم و در زمان حال زندگی کنیم. همین جا. همین حالا. و با دوستمان در رابطه با مسائل بزرگ و کوچک و بحث برانگیز زندگی صحبت کنیم. فنجان قهوه به ما فرصتی میدهد تا به عمیق ترین و پیچیده ترین مسائل با دید باز نگاه کنیم و برای چند دقیقه ای به جای دویدن کورکورانه به سمت اهداف فرضی مان، درنگی کنیم و به “چرا” هایمان فکر کنیم.

در اینجا سعی دارم که در رابطه با بعضی از موضوعاتی که دوست دارم هنگام نوشیدن قهوه در رابطه با آن ها صحبت کنم بنویسم. همانطور که میدانید نوشیدن قهوه یک نفره نمیشود! پس به شدت شما را تشویق میکنم تا راجع به این دسته از نوشته هایم نظر بدهید و در بحث ها شرکت کنید. خیلی دوست دارم که دیدگاهتان به این موضوعات را بدانم…

دختری که با ناراحتی به گوشی خود نگاه میکند

چرا نباید از شبکه های اجتماعی برای فرار از حس تنهایی استفاده کنیم

خیلی از ما سعی میکنیم که با بودن در شبکه های اجتماعی مثل توییتر، فیسبوک و اینستاگرام، خلاء تنهایی خودمون رو پر کنیم. این میتونه برای ما بسیار مخرب باشه، مخصوصا هنگامی که این سرابِ محبوبیت و داشتن دوستان (دنبال کنندگان) زیاد، از تلاش ما برقراری ارتباطات عمیق تر جلوگیری کنه. 

دقت کنید که من اصلا نمیگم که دوستی های سطحی یعنی همان دوستی های آنلاین و تنها دوستی های رو در رو خوب است. خیر. من فقط بین دوستی های عمیق که دو طرف به شدت از یکدیگر شناخت دارند و با ترس های یکدیگر آشنا هستند و دوستی های سطحی که معمولا به احوال پرسی های معمولی ختم میشوند فرق میگذارم. چه بسا که بعضی از دوستی های آنلاین هم به نظر من میتوانند بسیار عمیق باشند.


ولی گذشته از همه ی این ها، مشکلات آنجا به وجود می آیند که ما با گذاشتن عکس های زیاد در اینستاگرام، یا بودن در گروه های مختلف در تلگرام اشتباهاً پیش خود فکر کنیم که چون افراد زیادی دور و بر ما هستند، و عکس های ما به تعداد بالا در اینستاگرام لایک میخورند، پس این یعنی که ما دوستان زیادی داریم. خیر. واقعیت این است که این ها سرابی بیش نیستند و این افراد دوستان واقعی ما به حساب نمی آیند. میخواهید بدانید چرا؟


فرض کنید که به مشکلی برمیخورید و نیازمند کمکِ یکی از دوستانتان هستید. یا مثلا اتفاقی در زندگی شما می افتد و شما به شدت نیاز پیدا میکنید تا با یکی از دوستانتان درباره اش صحبت کنید و از عمیق ترین مشکلات روحیتان به آن ها بگویید.

آیا آن دوست را از دنبال کنندگانتان در اینستاگرام انتخاب میکنید؟ آیا این حرف های عمیقتان را در گروه های تلگرام میزنید؟ آیا حرف های دلتان را با دوستانی که در محل کار دارید و بعضی مواقع با آن ها احوالپرسی میکنید به اشتراک میگذارید؟  مطمئنا خیر!

در این شرایط است که افسوس میخورید. افسوس میخورید که چرا زمانتان را بیشتر برای پیدا کردن دوستان واقعی و روابط عمیق تر صرف نکردید.  اینجاست که افسوس میخورید چرا تمام این مدت با خودتان رو راست نبودید. و چرا زمانتان را صرف دوستی های سطحی ای کردید که میدانستید هیچوقت عمیق تر نخواهند شد…


اگر هنوز به این نقطه از افسوس خوردن نرسیدید، این خبر خوبیست! هنوز وقت هست تا دست به کار شوید. با خود روراست باشید. با دوستانتان بیشتر آشنا بشوید و آن ها را از یکدیگر متمایز کنید. اینطور میتوانید زمانتان را برای ساختن دوستی های عمیق تر بگذارید تا هیچوقت به این نقطه از پشیمانی نرسید…